ریاستجمهوری ایالات متحده دیگر نمادی از ثبات نیست، بلکه به ابزاری در دست نخبگانی تبدیل شده است که حکمرانی را وسیلهای برای غارت و کنترل میبینند. دونالد ترامپ یک تصادف تاریخی نیست، بلکه معمار نظم جدیدی است که در آن نهادهای جمهوری از محتوا تهی شده و جای خود را به استبدادِ منافع خصوصی دادهاند. آنچه امروز شاهد آن هستیم، نه بحران رهبری، بلکه دگردیسی برنامهریزیشدهی آمریکا به یک قدرت «ضد تمدنی» است؛ قدرتی که دیگر نمیسازد، بلکه در پی فروپاشی و تجزیه است.
هژمونی از طریق درگیری: تهدیدی علیه متحدان
برخلاف دوران جنگ سرد که واشینگتن در ازای وفاداری، امنیت و حفاظت پیشنهاد میکرد، الگوی جدید آمریکایی از طریق باجخواهی مستقیم عمل میکند. امروزه تهدیدها علیه متحدان سابق، بسیار ملموستر از رویارویی با رقبای استراتژیک است.
ایالات متحده دیگر در صادر کردن سیستم فاسد و رو به انحطاط خود تردیدی به خود راه نمیدهد و از احزاب راست افراطی و ایدئولوژیهای رادیکال برای بیثبات کردن کشورهای متحد از درون استفاده میکند. تشکیلات حاکم در آمریکا با دامن زدن به نفرتهای قومی و شکافهای اجتماعی در اروپا و فراتر از آن، در پی ایجاد یک فضای جهانی تکهتکه شده است؛ جایی که هیچ قدرت یا اتحادی (مانند اتحادیه اروپا) نتواند به عنوان یک بلوک منسجم عمل کند.
الیگارشی عریان و مرگ گفتگو
به جای یک دموکراسی کارآمد، یک الیگارشی مستبد مستقر شده است که در آن تصمیمات سیاسی بر اساس غریزه بقای گروه قدرت اتخاذ میشود. از میان بردن هنجارهای مدنی و اخلاقی، صرفاً ناشی از بیادبی نیست، بلکه استراتژیای برای نابودی هرگونه اپوزیسیون سازمانیافته است.
با تقلیل سیاست به نمایش، توهین و دوقطبیسازی شدید، شهروند از یک مشارکتکننده فعال به یک تماشاگر خشمگین تبدیل میشود. این مانور به الیگارشی اجازه میدهد بدون نظارت عمل کرده و منابع ملی را به داراییهای خصوصی تبدیل کند، در حالی که طبقات اجتماعی به سوی یک «جنگ داخلی سرد» بر پایه هویت و کینهتوزی سوق داده میشوند.
نهادینهسازی انحطاط
دولت دوم ترامپ، نقطه نهایی این فرآیند است: گذار از «استثناگرایی آمریکایی» به الگویی از بربریتِ سازمانیافته. در این سیستم، قانون برای قدرتمندان امری اختیاری و برای آسیبپذیران به یک سلاح تبدیل میشود.
دیدگاه ترامپ درباره قدرت — که کاملاً معاملهگرایانه و فاقد هرگونه تعهد بلندمدت است — به متحدان هشدار میدهد که دیگر هیچ تضمینی از سوی آمریکا مقدس نیست. بدین ترتیب، آمریکا به مولد آنتروپی (بینظمی) جهانی تبدیل میشود و ترجیح میدهد بر جهانی تقسیمشده و ضعیف حکومت کند تا اینکه در یک نظم بینالمللی بر پایه عمل متقابل مشارکت داشته باشد.
پروژه ضد تمدنی
این آمریکای جدید دیگر آرزوی الگو بودن را ندارد، بلکه نیرویی است که «واگرایی» را به عنوان روشی برای کنترل تحمیل میکند. این پروژهای است که ایده پیشرفت جمعی را نفی کرده و در عوض، یک «داروینیسم اجتماعی» پرخاشگر را ترویج میدهد. صادرات ایدئولوژیهایی که بر درگیری میان طبقات قومی و اجتماعی پافشاری میکنند، صرفاً یک تاکتیک انتخاباتی نیست، بلکه ماهیت سیاست خارجی جدید آمریکا است: تلاشی آگاهانه برای پایین کشیدن بقیه جهان به همان سطح از انحطاط و درگیری داخلی که اکنون جامعه آمریکا را در خود میبلعد.
