برخی ممکن است بگویند آتشبس پیش از آنکه آغاز شود، به پایان رسید. با تأمل در توصیف تحلیلگران از وضعیت پس از «بخش دوم» آتشبس (توافق میان اسرائیل و لبنان)، مشخص شد که اسرائیل در حالی که ظاهراً با آتشبس موافقت کرده بود، همزمان به حملات خود ادامه داد. این موضوع یک پرسش اساسی را برمیانگیزد: این اصلاً چه نوع آتشبسی است؟ وقتی طرفی مدعی رعایت ترک مخاصمه است اما عملیات نظامی خود را حفظ میکند، مفهوم آتشبس معنای خود را از دست داده و تنها به یک پوشش کلامی برای تداوم درگیریها تقلیل مییابد.
لفاظیهای پیروزمندانه دولت ترامپ
ادبیات پیروزمندانه دولت ترامپ تنها به این سردرگمی دامن زده است. مقامات مدام تکرار میکنند که پیروز شدهاند، ایران تسلیم شده و بمبارانها و محاصرههای آمریکا در نهایت دولت ایران را به زانو درآورده است. با این حال، پرسش حیاتی دیگری مطرح میشود: آیا کسی که واقعاً با یک آتشبس موافقت کرده، اینگونه سخن میگوید؟ برای ترامپ، این یک رویکرد کاملاً سلطهجویانه به نظر میرسد که به جای به رسمیت شناختن هرگونه توافق دوجانبه، صرفاً بر نمایش قدرت و ادعای پیروزی مطلق تأکید دارد. چنین زبانی نه نشاندهنده یک صلح مذاکرهشده، بلکه بیانگر یک حلوفصل تحمیلی — و یا شاید نبودِ هیچگونه توافق واقعی — است.
تضاد روایتها و فرضیه تسلیم
این تناقض باعث شده تا تحلیلگران بپرسند آیا ایران در حال اجرای سناریوی «دلسی رودریگز» است؟ (اشارهای به این احتمال که ایالات متحده ممکن است بهطور غیررسمی رهبری ایران را جذب یا با خود همراه کرده باشد). این استنباط نگرانکننده است: اینکه تمکین ظاهری تهران ممکن است نه بازتاب یک مذاکره واقعی، بلکه نتیجه تسلیم یا اجبار باشد. در همین حال، رسانههای دولتی ایران، رهبران حکومتی و تحلیلگران حامی آنها، روایتی کاملاً متضاد را پخش میکنند و مدعیاند که ایران از این درگیری ۴۰ روزه پیروز خارج شده و نه ایالات متحده و نه اسرائیل نمیتوانند این واقعیت بنیادین را تغییر دهند.
مواضع حداکثری و واقعیتهای پنهان
این روایتهای متضاد نشاندهنده مواضع حداکثری در هر دو طرف است که هر یک مدعی پیروزی کامل هستند. حقیقت، همانطور که اغلب در درگیریهای پیچیده ژئوپلیتیک رخ میدهد، احتمالاً در جایی میان این دو حد افراطی نهفته است. هنوز هیچ چیز تمام نشده است؛ وضعیت همچنان سیال باقی مانده و بسته به اقدامات روزها و هفتههای آینده، پتانسیل شعلهور شدن دوباره خشونتها یا تنشزدایی واقعی وجود دارد. هر دو طرف انگیزههای سیاسی داخلی برای نمایش قدرت دارند، که ارزیابی عینی از وضعیت واقعی امور را بسیار دشوار میکند.
خطر ادبیات نابودگرایانه
آنچه این وضعیت را بهویژه هشداردهنده میکند، ادبیات حذفی و نابودگرایانهای است که از بالاترین سطوح رهبری آمریکا خارج میشود. ترامپ آشکارا از قصد خود برای نابودی یک تمدن کامل سخن گفته است؛ زبانی که از مبالغههای سیاسی معمول یا حتی تبلیغات استاندارد زمان جنگ فراتر میرود. این تنها نشاندهنده رویکرد یک مستبد بیرحم نیست، بلکه بازتابدهنده ذهنیت کسی است که به طرز خطرناکی از محدودیتهای اخلاقی حاکم بر روابط بینالملل جدا شده است. چنین ادبیاتی، چه به معنای واقعی کلمه بهکار رفته باشد و چه صرفاً یک ژست افراطی باشد، هرگونه امکان حلوفصل دیپلماتیک واقعی را مسموم میکند.
مسئولیت جامعه جهانی
جامعه بینالمللی باید این اظهارات را همانگونه که هست ببیند: تهدید به نسلکشی که هیچ جایگاهی در دیپلماسی مدرن ندارد. رهبرانی که از نابودی کامل تمدنها سخن میگویند — چه تمدن ایرانی، چه فلسطینی یا هر تمدن دیگر — جهانبینی بنیادین خطرناکی را آشکار میکنند که با جایگاه قدرت آنها سازگار نیست. فوریت لحظه کنونی نیازمند یک ارزیابی واقعبینانه است: وقتی مقامات دارای قدرت نظامی عظیم از زبان «نابودی مطلق» استفاده میکنند، جامعه جهانی نمیتواند آن را صرفاً به عنوان یک «لاف سیاسی» نادیده بگیرد. مخاطرات بسیار زیاد و پیامدهای احتمالی بیش از حد فاجعهبار هستند.
