امپراتوری آلمان
امپراتوری آلمان که در سال ۱۸۷۱ پایهگذاری شد، به عنوان جامعهای با تضادهای ژرف ظهور کرد؛ جایی که صنعتیشدن سریع و نوسازی سیاسی در کنار سنتهای ریشهدار و ساختارهای استبدادی همزیستی میکردند. از نظر فرهنگی، این دوران با تلاشی هماهنگ برای ساختن یک هویت ملی واحد از موزاییک متنوع ایالتهای آلمانی تعریف میشد؛ پروژهای که به «کولتور-کامف» (Kulturkampf) یا نبرد فرهنگی شهرت یافت. این نبرد در پی آن بود که وفاداری سکولار و دولتمحور را بر وابستگیهای منطقهای و مذهبی، بهویژه کاتولیک، برتری بخشد. این دوره شاهد تجلیل از اساطیر ژرمنی، تاریخ و فرهنگ توده (Volk) بود که در اپراهای عظیم ریچارد واگنر — که گذشتهای اسطورهای برای ملت نوپا ارائه میداد — و فلسفه فریدریش نیچه — که بنیادهای اخلاقی آن را به چالش میکشید — متبلور گشت. جامعه طبقاتی اما پویا بود؛ با یک پرولتاریای صنعتی در حال رشد، نخبگان قدرتمند نظامی-اشرافی (یونکرها) و طبقه متوسطی (Bürgertum) با اعتمادبهنفس که برای آموزش، نظم و دستاوردهای مدنی ارزش بسیاری قائل بود.
در عرصه هنر، دوران «کایزر-رایش» بستری حاصلخیز برای نوآوری و مخالفت بود. در حالی که هنر رسمی و آکادمیک غالباً در خدمت اهداف ناسیونالیستی و امپریالیستی بود و با سبکی رئالیستی به تجلیل از سلسله هوهنتسولرن و پیروزیهای نظامی میپرداخت، جنبشهای تحولآفرین علیه این جریان برخاستند. امپرسیونیسم آلمانی به رهبری هنرمندانی چون ماکس لیبرمان، زندگی مدرن را با لطافت بیشتری به تصویر کشید. مهمتر از آن، در دهه پیش از جنگ جهانی اول، اکسپرسیونیسم آلمانی با گروههایی چون «دی بروکه» (پل) متولد شد که از فرمهای کجومعوج و رنگهای تند برای بیان احساسات عریان و نقد بیگانگی اجتماعی استفاده میکردند. در معماری و طراحی، ردِ تاریخگراییِ تزیینی به زیباییشناسی صیقلی و کاربردی «یوگند-اشتیل» (آر نوووی آلمانی) و فعالیتهای پیشگامانه «دویچر ورکباند» منجر شد که به دنبال هماهنگی میان هنر، صنعت و صنایع دستی بود و پیرنگ «باوهاوس» را بنا نهاد.
از منظر اجتماعی، امپراتوری بوتهی آزمایش مدرنیته بود که با پیشرفتهای عظیم علمی و تکنولوژیک — از محصولات دارویی بایر تا فیزیک نظری ماکس پلانک — و رشد بزرگترین حزب سوسیالیست اروپا (SPD) تعریف میشد. با این حال، این رانش مدرن در حصار یک سیستم سیاسی انعطافناپذیر گرفتار بود که تنشهای عظیمی ایجاد میکرد. شهرنشینی شتاب گرفت و کلانشهرهایی با زیرساختهای چشمگیر و در عین حال محلههای فقیرنشین پدید آورد. سیستم آموزشی سختگیرانه، جمعیتی با سواد بالا پرورش داد، در حالی که شبکه پیچیدهای از انجمنها (Vereine) زندگی غیرنظامی را سازماندهی میکرد. این عصر همچنین شاهد ظهور فمینیسم سازمانیافته و بحثهایی پیرامون «مسئله زنان» بود، هرچند جامعه همچنان پدرسالار باقی ماند. در نهایت، ویژگی تعیینکننده دوران ویلهلمی همین دوگانگیِ قدرتمند بود: جامعهای سرشار از انرژی خلاق و فکری، که همزمان تحت فشار تضادهای درونی خود بود و به سوی فاجعهای غیرقابل تصور گام برمیداشت که دنیایش را برای همیشه در هم شکست.
1962
